شام آخر
سلام گلم.تو پست قبلی بهت گفته بودم که خانم دکتر برای 31 اردیبهشت بهمون وقت داد ولی من دیگه طاقت ندارم وخیلی اذیت میشم بهمین خاطر ازشون خواهش کردم که فردا شمارو به دنیا بیاره.آخ جون فردا روی ماهتو میبینم.امروز بابایی برام به مناسبت مادر شدنم یه النگوی خوشگل کادو خرید.ولی از بس دستام ورم کرده نتونستم تو دستم بندازم.دست گلش درد نکنه.وای خدایا امشب تا صبح خوابم نمیبره.هم از خوشحالی هم از استرس.راستشو بخوای خیلی میترسم چون خداروشکر تا حالا اتاق عملو ندیدم و زیر تیغ نرفتم.امشب مامان من ومامان باباییت میان خونمون تا فردا صبح با هم بریم بیمارستان.شب وقتی رفتیم دنبال مامان جونت باباجون اومد پایین وبامن روبوسی کرد کرد وبرام دعا کرد که باخیرو سلامتی فارغ بشم.پنج هزار تومن هم به مامان جون داد که برام تو صندوق صدقه مسجد بندازه.خلاصه امشب ساکتو میبندیم دختر ماهم.وای خدایا خیلی خوشحالم.خدایا هزار مرتبه شکرت


شام آخر
