آترین جونمآترین جونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

نی نی کوچمولوی خوشملمون

شام آخر

سلام گلم.تو پست قبلی بهت گفته بودم که خانم دکتر برای 31 اردیبهشت بهمون وقت داد ولی من دیگه طاقت ندارم وخیلی اذیت میشم بهمین خاطر ازشون خواهش کردم که فردا شمارو به دنیا بیاره.آخ جون فردا روی ماهتو میبینم.امروز بابایی برام به مناسبت مادر شدنم یه النگوی خوشگل کادو خرید.ولی از بس دستام ورم کرده نتونستم تو دستم بندازم.دست گلش درد نکنه.وای خدایا امشب تا صبح خوابم نمیبره.هم از خوشحالی هم از استرس.راستشو بخوای خیلی میترسم چون خداروشکر تا حالا اتاق عملو ندیدم و زیر تیغ نرفتم.امشب مامان من ومامان باباییت میان خونمون تا فردا صبح با هم بریم بیمارستان.شب وقتی رفتیم دنبال مامان جونت باباجون اومد پایین وبامن روبوسی کرد کرد وبرام دعا کرد که باخیر...
26 ارديبهشت 1392

یک هفته مانده تا دیدار

سلام گل دختر مامانی.خوشگل مامان دیگه چیزی نمونده تا همدیگرو ببینیم.امروز با بابایی رفتیم پیش دکترم تا ازش وقت زایمان بگیریم.ایشون برای سه شنبه31 اردیبهشت بهمون وقت دادن.پول دستمزد خانم دکترم حساب کردیم.وای مامانی این روزا دیگه ماشاله خیلی بزرگ شدی ومن بسختی میتونم راه برم وحتی بخوابم.ولی هیچ اشکالی نداره به ذوق دیدنت همه این سختیهارو به جون میخرم گلم.فکر کنم شما هم دیگه توشکمم اذیت میشی آخه دیگه جا برات تنگ شده وکمتر میتونی شیطونی کنی و برای خودت تکون بخوری.دیگه شمارش معکوس داره شروع میشه.از خدا میخوایم که بدون هیچ مشکلی و بسلامتی به دنیات بیارم.                ...
21 ارديبهشت 1392

آخرین گشت وگذار2نفره درباغ گلها

سلام دخملی.خوبی عشقم.امیدوارم که امروز به شماهم خوش گذشته باشه چونکه به منو بابایی که خیلی خوش گذشت و حسابی چسبید.امروز برای آخرین بارمنو بابایی دونفری به گردش رفتیم.ایشاله بعدازین دیگه قراره سه نفره به گردش وتفریح بریم که اینجوری خیلیم بیشتر بهمون خوش میگذره.اینم چندتا عکس از امروز ما...(البته من دیگه خیلی چاق وزشت شدم ولی بااینحال باز میذارم تا یادگاری بمونه)   ...
13 ارديبهشت 1392

روز مادر مبارک

اى مـادر عـــزیــز کـــه جـان داده اى مــرا سـهـل است اگر که جان دهم اکنون براى تو گـر جـان خــویـش هــم ز بــرایـت فـدا کـنم کـارى بزرگ نیست ، کـه بـاشـد سـزاى تـو                                      .                                      .   &nbs...
11 ارديبهشت 1392

مسافرت نوروزی و سیزده به در همراه نی نی تودلی

عزیز دلم امروز با مامان جونو باباجون وخاله هات رفتیم رامسر.از جاده چالوس رفتیم که ای کاش نمیرفتیم آخه بخاطر ترافیک شدید این مسیر4ساعته واسه مادقیقا 12ساعت طول کشید.یعنی 12ظهر راه افتادیم و12نیمه شب رسیدیم البته چندجا نگه میداشتیم ویکمی استراحت میکردیم.ولی من اعتراف میکنم که واقعا خسته شده بودم وکمی هم کمردرد گرفته بودم.آخه دیگه توماه هشتم بودم وشما هم ماشاله بزرگتر شده بودی.ولی ماشاله هزارماشاله معلومه که خیلی قوی هستی چون خداروشکر هیچ مشکلی برای جفتمون پیش نیومد.خلاصه این مسیر طولانی روبلاخره رد کردیم وبه شهرزیبای رامسر رسیدیم.آب وهوا خیلی خوب بودوخیلی هم بهمون خوش گذشت.بعداز 3روز گشت وگذار ورفتن به لب دریا وجنگل برگشتیم خونمون که 2رو...
9 فروردين 1392

چهارشنبه سوری ونی نی

ترخ تروخ تاخ توخ بوممممممممممممممممم. وای وای وای نترس دخلم چیزی نیست امروز چهارشنبه سوریه یعنی آخرین شب سه شنبه سال که ما ایرانیا جشن میگیریم وبا آتیش بازی و ترقه بازی (که خخطرناکه!) خوشحالی میکنیم.آره عزیزم امسال شما تودل مامانی چهارشنبه سوری گرفتی ولی از سال دیگه شماهم ایشاله هستی وبا چشم خودت میبینی.امروز منو شما وبابایی رفتیم خونه بابابزرگ من (جدشما).اونجا همه جمع بودن وتوکوچه آتیش روشن کرده بودن ولی همه مواظب من بودن وهی میگفتن مهسا برو بالا خطرناکه ولی مامانت تواینجور چیزا عین شیره و نمیترسه.البته خودم خیلی محتاط بودم تا یه وقت بلایی سرشما عزیز دلم نیاد.خیلی هم آروم دوتایی از رو آتیش پریدیم.ولی خیلی خیلی آروم که یه وقت شما...
29 اسفند 1391